![]() |
![]() |
|
| هوا سرد است و برف آهسته بارد |
|
آشغال ها زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:25 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
شاخه ای تکیده؛ گل ارکیده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شادیش از هم گسسته آه آشنای درده؛ خورشیدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائیز سرده آه دستای ظریفش تو دست مادر؛ پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره ؛ سایه سیاهی رو بخت شومش؛ ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره... دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم شکوفه ای که غمگین و سرده ؛ گل ارکیدست نمیره کم کم بیا نذاریم گل ارکیده ؛ گلی که چهرش پاک و سپیده که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کمِ؛ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 2:55 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
در پشت چار چرخه ی فرسو ده ا ی، کسی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 2:52 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است. پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرادر قفس هیچکسی کرکسی نیست گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژه ها را باید شست واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست … (( سهراب سپهری )) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 2:24 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
برخیز که میرود زمستان بگشای در سرای بستان |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 اسفند1387ساعت 3:41 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
علم می گوید ماهی به خاطر دوری از آب ، به دلایل طبیعی می میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد ، تصدیق می کند ماهی از بی آبی به دلایل طبیعی نمی میرد: " ماهی به خاطر آب خودش را می کشد" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 بهمن1387ساعت 2:35 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 بهمن1387ساعت 2:23 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
به جرات می توان گفت که هر جمله ذيل عصاره نظريات روانشناسی و حاصل تراکم انديشه های آدمی طی تاريخ است. پس جای دارد که هر سخن به دقت بررسی و در آن تعمق شود. اما اين تدبر را شما انجام دهيد. راستی شما در مورد اين سخنان چه فکر می کنيد؟
کنفوسيوس: به جای آنکه به تاريکی لعنت بفرستيد يک شمع روشن کنيد
ونيس لومباردي: بردن همه چيزنيست اما تلاش براي بردن چرا
مثل آلمانی: افتادن در گل و لای ننگ نیست، ننگ در اين است که آنجا بمانی .
فلوبر: خوشبختی ، يعنی هماهنگی با حوادث روزگار .
سارنف: داشتن پشتکار ، تفاوت ظريف بين شکست و کاميابی است.
لاوسن: وقتی آنچه داريم می بخشيم، آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم کرد.
ارسطو: عاقل آنچه را که می داند ، نمی گويد ولی آنچه را که می گويد ، می داند.
ابوالعلا: بايد از بدی کردن بيشتر بترسيم تا بدی ديدن.
منتسکيو: انسان همچون رودخانه است ، هرچه عميقتر باشد آرام تر و متواضع تر است .
پرمودا باترا: مشکلات خود را بر ماسه ها بنويسيد و موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر .
اپيکور: کسی که از هيچ چيز کوچکی خوشحال نمی شود ، هيچگاه خوشبخت نخواهد شد.
بــــــه خاطر بسپار امروز همان فردایی است که دیــــروز نگــــران آن بودی
دیروز تاریخ فـردا معما و امروز زندگی است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 دی1387ساعت 2:35 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
کودکی که قرار بود بزودی متولد شود ،
نزد خدا رفت و پرسید، می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستی ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد : از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او در انتظار تست و از تو نگهداری خواهد کرد. کودک گفت: اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است. خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی شد. کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند ، وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد. خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوی مرا خواهد آموخت. اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صدایی از زمین کودک را فرا می خواند ، کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی سؤال دیگری از خداوند پرسید: خدایا، اگر من باید همین حالا بروم ، حداقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد ، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 مهر1387ساعت 3:20 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
![]() ندای آغاز
کفش هایم کو سهراب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:18 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
فاتحه آره فاتحه چرا که نه؟ فاتحه بخونیم برای تموم کسایی که یک روزی عزیز و همدم ما بودن برای کسانی که جدایی ازشون برامون خیلی سخت بود برای تموم کسایی که آرزوشون موفقیت ما بود و الان کنارمون نیستن فاتحه بخونیم تا که شاید گرهی از مشکلات انبوهمون باز بشه تا كه شايد اين دل خسته مون سبك بشه . . . تا که شاید یه روزی یکی هم برای ما فاتحه بخونه پس همه با هم دستهامون رو به طرف سرچشمه ي بركات بلند كنيم و آروم تو دلمون بخونيم: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (5)اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ (6) صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ (7)}.. وإلى أرواح المؤمنين والمؤمنات جميعاً أنك سميع مجيب الدعوات ...
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 2:10 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
...و من امشب در مسافر خانه ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 8:30 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
سگ ها و گرگ ها یکی از به یاد ماندنی ترین اشعار زنده یاد یک
هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابری ساكت و خاكستری رنگ زمین را بارش مثقال، مثقال فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ سرود كلبه بی روزن شب سرود برف و باران ست امشب ولی از زوزه های باد پیداست كه شب مهمان توفان ست امشب دوان بر پرده های برف ها، باد، روان بر بال های باد، باران؛ درون كلبه بی روزن شب، شب توفانی سرد زمستان. آواز سگ ها: ـ « زمین سرد است و برف آلوده و تر، هوا تاریك و توفان خشمناك ست؛ كشد ـ مانند گرگان ـ باد، زوزه، ولی ما نیكبختانرا چه باك ست؟ » ـ « كنار مطبخ ارباب، آنجا، بر آن خاك اره های نرم خفتن، چه لذت بخش و مطبوع ست؛ وآنگاه غزیزم گفتن و جانم شنفتن ـ « وزآن ته مانده های سفره خوردن، » ـ « وگر آن هم نباشد، استخوانی. » ـ « چه عمر راحتی، دنیای خوبی، چه ارباب عزیز و مهربانی!» ـ « ولی شلاق! . . . این دیگر بلائی ست . . . » ـ « بلی، اما تحمل كرد باید؛ درست ست اینكه الحق دردناكست، ولی ارباب آخر رحمش آید، گذارد، چون فروكش كرد خشمش، كه سر بر كفش و بر پایش گذاریم شمارد زخم هامان را و ما این ـ محبت را غنیمت می شماریم . . . » دو خروشد باد و بارد همچنان برف ز سقف كلبه بی روزن شب، شب توفانی سرد زمستان، زمستان سیاه مرگ مركب، آواز گرگ ها: ـ « زمین سرد است و برف آلوده و تر هوا تاریك و توفان خشمگین ست كشد ـ مانند سگ ها ـ باد، زوزه، زمین و آسمان با ما بكین ست » ـ « شب و كولاك رعب انگیز و وحشی، شب و صحرای وحشتناك و سرما؛ بلای نیستی، سرمای پرسوز، حكومت می كند بر دشت و بر ما. » ـ « نه مارا گوشه گرم كنامی، شكاف كوهساری، سرپناهی؛ » ـ « نه حتی جنگلی كوچك، كه بتوان در آن آسود، بی تشویش، گاهی. » ـ « دو دشمن در كمین ماست؛ دایم دو دشمن می دهد ما را شكنجه برون: سرما، درون: این آتش جوع كه بر اركان ما افكنده پنجه. » ـ « و . . . اینك . . . سومین دشمن . . . كه ناگاه برون جست از كمین و حمله ور گشت . . . سلاح آتشین . . . بی رحم . . . بی رحم . . . نه پای رفتن و نی جای برگشت . . . » ـ « بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز كه این خون، خون ما بی خانمان هاست. كه این خون، خون گرگان گرسنه ست كه این خون، خون فرزندان صحراست » ـ « درین سرما، گرسنه، زخم خورده، دویم آسیمه سر بر برف، چون باد. ولیكن عزت آزادگی را نگهبانیم، آزادیم، آزاد.» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 10:48 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
دکتر علی شریعتی
اگر تنها ترین تنهاها شوم باز خدا هست ، او جانشین همه ی نداشتن هاست . نفرین و آفرین ها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی ای پناهگاه ابدی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 دی1386ساعت 4:39 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
برای دل های نا امید, امیدی
برای آسمان خالی, ابر سپیدی برای پرنده, پروازی برای قناری, آوازی برای آسمان بی فروغ ,ماهی برای گمشده, راهی برای شاعری غمزده, شعری قشنگی بهترین ترانه ای , برای دل تنگی برای من خدا فقط خدایی امشب به خلوت دل من می آیی؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت 6:4 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
دگرگونی ,All changes, even the most longed for ;Have their melancholy ;For what we leave behind us is a park of ourselves We must die to on life !Before we can enter into another -Anatole France هر دگرگونی، حتی آنچه مشتاقش بوده ایم، غمی در خود دارد، زیرا هر آنچه پشت سر می گذاریم بخشی از وجود ماست، باید بمیریم تا دوباره زاده شویم! The condition of your life .You would become the person that you think of daily .Join these days & make a perfect person , وضعیت زندگی شما باز تاب افکار شماست شما آن کسی می شوید که هر روز در باره اش فکر می کنید پس این روزها را به هم پیوند زنید و انسانی کامل بسازید این شمائید که افکار خود را خلق می کنید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 12:22 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
باز هم ديشب خوابش را ديدم , نگاهش مي خنديد . شوق در دلم جوشيد . درياي عشقم طوفاني شد و بي اختيار خود را در آغوشش انداختم . آغوشي که در دوران پاک کودکي گهواره ام بود . گهواره اي از مهر که در هنگام ترنم لالايي عشق بر لبانش، مرا تا ديار رويا پر مي داد.....
خود را در آغوشش انداختم و صورت مهربانش را غرق بوسه کردم , صورت مهرباني را که آيينه صفا بود . دست بر چهره اش کشيدم . چهره اي که به لطافت نسيم بود . عطر مهر را از وجود هميشه بهارش استشمام کردم و درخت وجودم به شكوفه نشست ......
عزيز مهربانم , جدايي از تو چقدر سخت بود و غم بي تو بودن قلبم را مي خراشيد . امواج بي تابي سر بر صخره دلم مي کوبيدند .... چقدر حرف که در دلم به بند کشيده شده و همرازي نيست تا برايش بگويم ... در زندان تنهايي اسيرم.....
اما، ناگهان از خواب پريدم , آيينه رويا در دلم شکست و چهره پر مهرت پر کشيد و رفت و من ماندم با کوهي از غم در اين برزخ و کابوس هايي که به حقيقت مي پيوندند . من ماندم با غمي جان کاه که باز در دلم جوانه خواهد زد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 10:34 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
لحظه هاي خفته را در بند بند زندگي بيدار بايد كرد . وقت كوتاه است زمستان سياه و سرد در راه است آتشي بر پاي بايد كرد . من چراغ انتظارم را به در آويخته با واژه هاي بي بديل مهر تو آميخته از پشت باز پنجره تا باغ گل تا آسمان آوازهاي سبز مي خوانم . صدايم مي رسد تا پشت شب تا پشت پيچك هاي انبوه گرفتاري و شايد تا بهار تا مرز بيداري ....
به آهنگ محبت گوش بايد كرد كه با باران به پاي ناودان كوچه مي ريزد و مرگ عشق را باور نبايد كرد . روزگارت سبز ! خانه ي خورشيد نزديك است تمام ابرها را پاره بايد كرد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 10:35 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 9:9 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
شکست را چگونه تعریف می کنند؟ گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای! گفت: نه! شکست، یعنی من هنوز موفق نشده ام. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 تیر1386ساعت 1:15 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 2:53 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
و بگو يا الله... مي کنيم..... بنده اعتنايي نمي کند و مـي خوابد..... بر مـي گرداند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 2:45 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از
سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود. متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني ؟ صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد: "شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟" آنها جواب دادند: " ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم." وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است. پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 تیر1386ساعت 8:46 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
هميشه همينطور است...
يکي مي رود
رسم روياها همين است.....
بايد باور کني که بر نمي گردد....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 تیر1386ساعت 7:29 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 تیر1386ساعت 7:27 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
قصه ی باغ
دستهايم خالی است در دلم چيزی نيست گفت با من چيزی روشنايی پيداست آب در چشمه ی باغ باغ پر رنگ و جلا _باغ پاکی و صفا_ همچنان می جوشد باغ چون سينه ی من می خروشد انگار در دلش چيزی هست که مرا نا پيداست جستجو ميبايد که ببينم آن چيست... سايه ها بی رنگند و زمين بيدار است دو کبوتر لب چاه روی آن بوته ی خار قصه ای می خوانند آسمان در طپش است لب چاه غوغايی است قصه شان انگاری پر هياهو و صداست دانه های باران همچو برگان خزان همچو يک نور سفيد بر زمين می بارد بر زمين موری هست دانه ای بر لب او همچنان در ک و ش ش که رسد منزل او دانه ای از باران همچو دريای عظيم راه را بر او بست لانه لکن پيداست شاخه ها آويزان دو کبوتر نگران و صدای باران همچنان می آ يد... بوی نمناکی باغ و صدای مرغان همچو يک خواب قشنگ در دلم نقش گرفت در دلم چيزی هست در دلم چيزی هست روشنايی پيداست دست را می يازم تا به کف آورمش بانگ و فرياد خروس به خودم می آرد صبح پيدا شده است وقت کار است و ت ل ا ش تکه ای عشق و صفا قطعه ای مهر و وفا توشه ی راه من است راه فردای من است. افشين زهرابی بهار 86 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 10:36 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 خرداد1386ساعت 1:29 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 خرداد1386ساعت 1:15 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:45 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
تنها در بی چراغی شبها می رفتم
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود مشت من ساقه ی خشک تپشها را می فشرد لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود تنها میرفتم !می شنوی؟تنها! من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها عبور غمناک را می جستند و من می رفتم . می رفتم تا در پایان خود فرو افتم ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت درامیخت همه ی تپش هایم از ان تو باد من از برگریز سرو ستاره ها گذشته ام تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله ی گمشده ای را بربایم و دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید خوشه ی فضا را فشردم قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:41 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت انقدر
غمگين است؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟! اما افسوس... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره... |
| پیوندهای روزانه |
|
افزایش ترافیک وبلاگ شما آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سخن دوست |
| پیوندها |
|
استاد هارون شفیقی سایت رسمی احمد کایا دوست خوبم سروش روزگار غریب |
|
RSS
|