![]() |
![]() |
|
| هوا سرد است و برف آهسته بارد |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:45 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
تنها در بی چراغی شبها می رفتم
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود مشت من ساقه ی خشک تپشها را می فشرد لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود تنها میرفتم !می شنوی؟تنها! من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها عبور غمناک را می جستند و من می رفتم . می رفتم تا در پایان خود فرو افتم ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت درامیخت همه ی تپش هایم از ان تو باد من از برگریز سرو ستاره ها گذشته ام تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله ی گمشده ای را بربایم و دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید خوشه ی فضا را فشردم قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:41 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
بدرود
اما تو خواهي بود با من تو خواهي گشت من تورا پس از توفان پس از هواي باران شسته و در آبها يافتم ...زمين را مي خراشم تا غاري براي تو بسازم و آنجا ناخداي تو با گلهايي در بستر در انتظلر تو خواهد نشست . ...و اكنون كه دستانم پر از وجود عريان توست به من نگاه كن به من نگاه كن در ميانه دريا با كوله باري از نور به من نگاه كن در ميان شبي كه در آن پارو مي زنم دريا و شب چشمان تو اند رفتن من ترك تو نيست . شيرين من زيباي من تو با من مي آيي تا نبرد كنيم چهره به چهره زيرا بوسه هاي تو در من مي زيند چون بيرق هي سرخ و اگر سر نگون شوم نه تنها زمين بلكه عشق سترگي كه تو برايم آوردي مرا خواهند پوشاند . من در اين ساعت به انتظار تو ام . و زماني كه اندوه نفرت انگيز مي رسد تا حلقه بر درب تو بكوبد به او بگو كه من منتظر تو ام و آنگاه كه تنهايي به تو مي گويد كه حلقه ي انگشتت را كه نام من برآن است عوض كني بگو با من سخن بگويد بگو من بايد بروم بگو هر جا كه باشم به زير باران يا زير آتش عشق من منتظر تو خواهم بود ... عشق من، در انتظار تو خواهم بود وقتي به تو مي گوينددوستت ندارد . عشق من اگر بگويند فراموشت كرده ام حتي اگر خود نيز اين را بگويم ، باور نكن،تو را چه كسي و چگونه مي تواند از قلب من جدا كند ؟ عشق تو ياري ام مي دهد : عشق تو گلي است پنهان در وجودم سرشار از عطر همواره اش كه ناگهان مي شكفد . عشق من،شب است ومن در اين لحظه براي تو مي نويسم كه بگويم دوستت دارم عزيزم . عشقمان را پاس بدار پاكش كن،بلندش كن ، حمايتش كن. آن را پيش تو مي گذارم شايد روزي مردي وزني چون ما دست به اين عشق زنند وهنوزآتشي را بيابند كه انگشتان را بسوزاند . ما كه بوديم؟مگر فرقي مي گند؟ آنها دست به اين آتش خواهند زد وآتش،شيرين من،نام ساده تو را خواهد گفت ونام مرا ،نامي كه تنها تو مي دانستي ،زيرا تنها تو به روي زمين مي داني من كه هستم،هيچ كس مرا چون دست تو،حتي يك دست تو نمي شناخت ، زيرا هيچ كس نمي دانست چگونه و يا كي قلب من مي سوزد : تنها چشمان عظيم وسياه تو مي دانست. عشق من در انتظار توام بدرود،عشق من ،در انتظار توام . دست من اين نامه را در جاده مي نويسد، ودر ميانه زندگي با نام تو بر دهانم وعشقي كه هرگز از من جدا نشد. پابلو نرودا... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:18 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
من سنگ که نیستم فراموش کنم
آرام با یستم فراموش کنم خندیدنمان می رود از یاد ولی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:15 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد؛
بنشينيد و فكر كنيد. يك دقيقه وقت بگذاريد و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد. يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و دلواپسي هاي آينده پاك كنيد يك دقيقه وقت بگذاريد و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبي دارد. يك دقيقه وقت بگذاريد و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند. يك دقيقه وقت بگذاريد و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد. يك دقيقه وقت بگذاريد تا از افكار منفي خلاص شويد. يك دقيقه وقت بگذاريد و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد. يك دقيقه وقت بگذاريد تا به تمدد اعصاب بپردازيد. يك دقيقه وقت بگذاريد و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت به وجود بياورد و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:11 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت انقدر
غمگين است؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟! اما افسوس... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره... |
| پیوندهای روزانه |
|
افزایش ترافیک وبلاگ شما آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سخن دوست |
| پیوندها |
|
استاد هارون شفیقی سایت رسمی احمد کایا دوست خوبم سروش روزگار غریب |
|
RSS
|