![]() |
![]() |
|
| هوا سرد است و برف آهسته بارد |
|
قصه ی باغ
دستهايم خالی است در دلم چيزی نيست گفت با من چيزی روشنايی پيداست آب در چشمه ی باغ باغ پر رنگ و جلا _باغ پاکی و صفا_ همچنان می جوشد باغ چون سينه ی من می خروشد انگار در دلش چيزی هست که مرا نا پيداست جستجو ميبايد که ببينم آن چيست... سايه ها بی رنگند و زمين بيدار است دو کبوتر لب چاه روی آن بوته ی خار قصه ای می خوانند آسمان در طپش است لب چاه غوغايی است قصه شان انگاری پر هياهو و صداست دانه های باران همچو برگان خزان همچو يک نور سفيد بر زمين می بارد بر زمين موری هست دانه ای بر لب او همچنان در ک و ش ش که رسد منزل او دانه ای از باران همچو دريای عظيم راه را بر او بست لانه لکن پيداست شاخه ها آويزان دو کبوتر نگران و صدای باران همچنان می آ يد... بوی نمناکی باغ و صدای مرغان همچو يک خواب قشنگ در دلم نقش گرفت در دلم چيزی هست در دلم چيزی هست روشنايی پيداست دست را می يازم تا به کف آورمش بانگ و فرياد خروس به خودم می آرد صبح پيدا شده است وقت کار است و ت ل ا ش تکه ای عشق و صفا قطعه ای مهر و وفا توشه ی راه من است راه فردای من است. افشين زهرابی بهار 86 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 10:36 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت انقدر
غمگين است؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟! اما افسوس... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره... |
| پیوندهای روزانه |
|
افزایش ترافیک وبلاگ شما آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سخن دوست |
| پیوندها |
|
استاد هارون شفیقی سایت رسمی احمد کایا دوست خوبم سروش روزگار غریب |
|
RSS
|