![]() |
![]() |
|
| هوا سرد است و برف آهسته بارد |
|
باز هم ديشب خوابش را ديدم , نگاهش مي خنديد . شوق در دلم جوشيد . درياي عشقم طوفاني شد و بي اختيار خود را در آغوشش انداختم . آغوشي که در دوران پاک کودکي گهواره ام بود . گهواره اي از مهر که در هنگام ترنم لالايي عشق بر لبانش، مرا تا ديار رويا پر مي داد.....
خود را در آغوشش انداختم و صورت مهربانش را غرق بوسه کردم , صورت مهرباني را که آيينه صفا بود . دست بر چهره اش کشيدم . چهره اي که به لطافت نسيم بود . عطر مهر را از وجود هميشه بهارش استشمام کردم و درخت وجودم به شكوفه نشست ......
عزيز مهربانم , جدايي از تو چقدر سخت بود و غم بي تو بودن قلبم را مي خراشيد . امواج بي تابي سر بر صخره دلم مي کوبيدند .... چقدر حرف که در دلم به بند کشيده شده و همرازي نيست تا برايش بگويم ... در زندان تنهايي اسيرم.....
اما، ناگهان از خواب پريدم , آيينه رويا در دلم شکست و چهره پر مهرت پر کشيد و رفت و من ماندم با کوهي از غم در اين برزخ و کابوس هايي که به حقيقت مي پيوندند . من ماندم با غمي جان کاه که باز در دلم جوانه خواهد زد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 10:34 PM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت انقدر
غمگين است؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟! اما افسوس... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره... |
| پیوندهای روزانه |
|
افزایش ترافیک وبلاگ شما آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سخن دوست |
| پیوندها |
|
استاد هارون شفیقی سایت رسمی احمد کایا دوست خوبم سروش روزگار غریب |
|
RSS
|