![]() |
![]() |
|
| هوا سرد است و برف آهسته بارد |
|
تنها در بی چراغی شبها می رفتم
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود مشت من ساقه ی خشک تپشها را می فشرد لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود تنها میرفتم !می شنوی؟تنها! من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم ایینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها عبور غمناک را می جستند و من می رفتم . می رفتم تا در پایان خود فرو افتم ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت درامیخت همه ی تپش هایم از ان تو باد من از برگریز سرو ستاره ها گذشته ام تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله ی گمشده ای را بربایم و دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید خوشه ی فضا را فشردم قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 3:41 AM توسط افشین زهرابی زاینده رود |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت انقدر
غمگين است؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟! اما افسوس... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره... |
| پیوندهای روزانه |
|
افزایش ترافیک وبلاگ شما آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
سخن دوست |
| پیوندها |
|
استاد هارون شفیقی سایت رسمی احمد کایا دوست خوبم سروش روزگار غریب |
|
RSS
|